close
چت روم
داستانهای جالب
شنبه 30 تیر 1397
داستانهای جالب
جای تبلیغات شما
سرمایه ها
آخرین ارسالی های انجمن

درحال بارگذاری ....
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 4 bhrprn
0 63 zeyyynab20
0 46 zeyyynab20
0 35 zeyyynab20
0 34 zeyyynab20
0 34 zeyyynab20
0 38 zeyyynab20
0 32 zeyyynab20
0 40 zeyyynab20
0 43 zeyyynab20
0 51 zeyyynab20
0 67 zeyyynab20
0 165 helena
0 151 helena
0 138 helena
درباره ما

سایتی برای گذراندن به صرفه .قت در کنار خانواده مطالب آشپزی جوک عاشقانه عکس و........ شعار ما :به امید روز بزگ تر IN HOPES OF DAY BIGGER

در کانال بیا توفان عضو شوید
با عضویت در کانال بیا توفان از جدید ترین مطالب
بیاتوفان در تلگرام خود اگاه شوید همینطور در کانال
مطالب هایی مانند عکس و جوک و فیلم انواع اموزش ها
و...... قرار میگیرد

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با گوشی اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

http://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gifبرای عضویت با کامپیوتر اینجا کلیک کنیدhttp://up.98love.ir/up/mamadzar/tools/sorati/1/1%20%2822%29.gif

پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
آیا میدانید ..
کد ابزار وبلاگ
اتاق آرزو
نظر سنجی
پسری یا دختر؟


نظر سنجی
نظرتون درباره سایت بیا تو فان



نظر سنجی
تو کدام قسمت ایران هستید





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 205
  • کل نظرات : 47
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 66
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 46
  • بازدید دیروز : 1,235
  • بازدید هفتگی : 2,868
  • بازدید سالانه : 7,228
  • اطلاعات
  • امروز : شنبه 30 تیر 1397
  • آی پی شما : 54.225.17.239
  • مرورگر شما :
تلگرام

حکایت حرف مفت
  • تعداد بازدید : 600
  • حکایت حرف مفت

    حرف مفت زماني كه ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين تلگرافخانه افتتاح شد مردم به اين دستگاه تازه بي اعتماد بودند. براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم چند روزي پيام هاي خود را رايگان به شهرهاي ديگر بفرستند. وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني ها ضرب المثلي دارند كه مي گويد «مفت باشد كوفت باشد.» يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال مي كنند. همين طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن پيام هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده و جادو مرتبط نكرد مخبر الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند: «از امروز حرف مفت قبول نمي شود.»  مي گويند «حرف مفت» از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.

    جواب دندان شکن
  • تعداد بازدید : 506
  •  

    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
    بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
    زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید.

     


     

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای جالب ,
    برچسب ها : داستان , جالب , باحا , قشنگ , بخوانید , وب , بیاتوفا ,
    ارزششو داره?!
  • تعداد بازدید : 741
  • روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد.
    اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند.
     و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.
    آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند.
     پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم»
     مرد در جواب گفت:
    «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد»!

    نویسنده : mahdi azad تاریخ : شنبه 07 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان , داستانهای جالب ,
    برچسب ها : جدید"قدیمی"داستان"قشنگ"وب"بیا تو فان ,
    بدبختی شوهر مریم
  • تعداد بازدید : 543
  • شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود.
    بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.

    یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید.
    مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.
    شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت:

    تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى.
    وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى.
    وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى.
    وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى.
    الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى.
    و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟

    مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت:
    «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟»

    شوهر مریم گفت:
    «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»


    Up Page
    
    نجوم | آپلود
    کبوتران زمینی | گالری عکس
    بازی آنلاین | قیمت طلا
    کد پرش به بالای صفحه وب
    برای عضویت در چنل بیا توفان در تلگرام همین الان اقدام کنید !

    آموزش کدنویسی